قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

138

تاريخ نگارستان ( فارسى )

ولايت روم ايلىست نموده اهالى آن الكاپناه بقلعه بويست كه الحال از غايت استوارى به تنكرى با قدوغى اشتهار دارد برده بودند پادشاه با تمام خيل و سپاه چند روز آنجا را محاصره نموده قرين بتحير و تأسف معاودت نمود در اثناى راه در زير درختى عالى نزول نموده و پشتى بر آن داده از كمال ملال به خود فرورفت كه بيكبار مبشران رسيده خبر دادند كه يكطرف حصار فرود آمد همگنان از آن متعجب گشته غازى مراد ولد شاهين را كه از اعاظم امرا بود بضبط اموال و اسارى فرستاد و او بدانجا شتافته اسير كثير و جهات خارج از حيز تقرير بدست آورده نزد وى آورد [ 258 - عزم سلطان در تسخير خوارزم . ] 258 من الوقايع گويند چون سلطان عزم تسخير خوارزم نمود فغفور والى آنجا بقدم اخلاص و خدمت پيش آمد و سلطان ويرا از سطوت و يأس خود اطمينان داد سلمان : شمشير تو آوازه رسانيد بفغفور * حالى بمسلمانيش انگشت‌نما كرد و در عاشر محرم سنهء 458 ثمان و خمسين و اربعمأة حوالى خوارزم را بجاى معركهء رزم مجلس بزم گردانيد و در آنجا سلطان ملكشاه و ملك هزار سيف حاكم خوزستانرا گذاشته با فوجى از سپاه كينه‌خواه متوجه استيصال چارغ گرديد و در اثناى راه قراولان جاسوسى گرفته به خدمت سلطان روان كردند و فرمان بقتل او نافذ گشت آنشخص زينهار خواست و قبول نمود كه لشكر را سركرده بيگمان بر سر چارغ برد و در شبى كه بر سر خيل و خاز وى شبيخون مىبردند جوانى كه پدرش را چارغ كشته بود بدرگاه سلطان پناه آورد و سلطان تعهد انتقام او فرموده پيش از همه به منزل چارغ رسيده و بآواز بلند گفت اى چارغ اينك آنكسى كه سزاى تو در كنار تو نهد رسيد چارغ بر هنجار آن آواز تيرى كه بر كمان پيوسته بود گشاد قضا را آن تير جان شكار بر مقتل آنسوار آمد و چارغ با سى هزار سوار كه از اطراف درهم كشيده بود مستعد پيكار گشت و سلطان پيشتر با سى هزار جوان بحوالى ايشان رسيده نايرهء قتال اشتعال پذيرفت و چارغ روگردان شده بقيهء لشكر كه از عقب رسيدند دمار از روزگار ايشان برآوردند . [ 259 - كشتن طايفهء اويس كعب يهودى را . ] 259 تمثيل در روضة الاحباب مذكور است كه چون زمرهء از انصار كه ايشان را اوس گفتندى بنابر فرمان پيامبر عليه السلام در سال سيم هجرت كعب بن اشرف يهودى را بقتل آورده بودند و آن‌چنان بود كه آن بدبخت همواره در ايذاى مسلمانان كوشيدى و پيامبر را بسيار رنجانيدى لاجرم بعضى از اصحاب از آن جمله ابو نائله كه برادر رضاعى كعب بود بدفع او مأمور گشتند و شبى بحوالى حصار وى كه نزديك مدينه بود رفته او را آواز دادند زوجه‌اش مانع آمده گفت مرو كه ازين آواز بوى خون مىآيد وى گفت اين ابو نائله برادر من است كه اگر مرا خفته بيند بيدار نسازد القصه به زير آمده نزد ايشان رفت و آنجماعت او را بسخن مشغول ساخته در آن اثنا بضرب